تبليغاتX
کاش اون دو چشم مهربونت را نمی دیدم
کاش اون دو چشم مهربونت را نمی دیدم
گشتم نبود نکرد نیست همتای تو
خدا خود عشقه

معرفت در گرانيست به هرکس ندهند پر طاووس قشنگ است به کرکس ندهند

 

 

اساس زندگي عشقه

به درگاه الهي بندگي عشقه

جهان وامانده و درمانده ي عشقه

خدا خود عشقه و فرمانده ي عشقه

بساط کهکشان عشقه

سپهر و آسمان عشقه

فلک زائيده و زاينده ي عشقه

که ايزد منبع و تابنده ي عشقه

 

 

ببار اي خالق عشق

همه عشق و همه عشق

مرا از من جدا کن

ببر تا عالم عشق

بباران ابر رحمت

که باشم محرم عشق

مبادا دل ببندم

به هر نامحرم عشق

 

Image hosting by TinyPic


وقتي سارا دخترك هشت ساله اي بود ،

 شنيد كه پدر و مادرش درباره ي برادر كوچك ترش صحبت مي كنند.

   فهميد كه برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي آن ندارند.

    پدر به تازگي كارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه ي جراحي پر خرج برادر را بپردازد.

   سارا شنيد كه پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي توا ند پسرمان را نجات دهد.

   سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت قلك كوچكش را در آورد .  قلك را شكست .

    سكه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد. فقط پنج دلار.

   بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند كوچه بالا تر به دارو خانه رفت.

   جلوي پيشخوان انتظار كشيد تا دارو ساز به او توجه كند ولي داروساز سرش شلوغ تر از  آن بود كه متوجه

   بچه ي هشت ساله شود.دخترك پاهايش را به هم زد  و سرفه مي كرد ولي داروساز توجه اي نمي كرد.

   بالا خره حوصله ي سارا سر رفت و سكه ها را محكم روي شيشه ي پيشخوان ريخت.

   داروساز جا خورد ، رو به دخترك كرد، و گفت چه مي خواهي؟

   دخترك جواب داد برادرم خيلي مريض است. مي خواهم معجزه بخرم.

   دارو ساز با تعجب پرسيد: ببخشيد!!!؟؟؟

   دخترك توضيح داد : برادر كوچك من داخل سرش چيزي رفته و بابايم مي گويد:

   فقط معجزه مي تواند او را نجات دهد.

   من هم مي خواهم معجزه بخرم قيمتش چه قدر است؟

   دارو ساز گفت: متا سفم دختر جان ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم.

   چشمان دخترك پر از اشك شد و گفت شما را به خدا ، او خيلي مريض است ، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد.

   اين هم تمام پول من است. من كجا مي توانم معجزه بخرم؟؟؟؟

   مردي كه گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت ، از دخترك پرسيد: چه قدر پول داري؟

   دخترك پولها را كف دستش ريخت و به مرد نشان داد . مرد لبخندي زد و گفت:

   آه چه جالب!!! فكر مي كنم اين پول براي خريد معجزه براي  برادرت كافي با شد.

   بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت:

   من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم ، فكر مي كنم معجزه ي برادرت پيش  من  باشد.

  آن مرد دكتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيكاگو بود.

   فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرك با مو فقيت انجام شد و او از مرگ نجات  يافت.

    پس از جراحي ، پدر نزد دكتر رفت و گفت از شما متشكرم ، نجات پسرم يك معجزه ي واقعي بود،

    مي خواهم بدانم بابت هزينه ي عمل جراحي چه قدر بايد پر داخت كنم؟

   دكتر لبخندي زد و گفت: فقط پنج دلار

|+| نوشته شده توسط میثم در پنجشنبه 31 فروردین1385 ساعت 2:33 |

وقتي نيستي ...
                               

 
               *هرگز دستي را نگير وقتي قصد شکستن قلبش رو داري*

               *هرگز نگو براي هميشه وقتي ميدوني جدا ميشي* 

               *هرگز نگو دوست داري اگر حقيقتا به آن اهميت نميدي*    

               *درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد  *

               *هرگز به چشماني نگاه نکن وقتي قصد دروغ گفتن داري  *

               *هرگز سلامي نده وقتي ميدوني خداحافظي در پيشه*  

               *به کسي نگو تنها اوست وقتي در فکرت به ديگري فکر ميکني

              Image hosting by TinyPic

انتخاب از چنگ مجنون کرده ام اين نکته را

                                   هر چه مي خواهي باش ولي اندکي

                                                                                            << ديوانه تر باش>>

 

 

                         وقتي نيستي رنگ غربت داره اين منظره ها    

  Image hosting by TinyPic

 

 

        چون بسي ابليس آدم روي هست         پس به هر دستي نبايد داد دست

                                                  ************

                                   چون حاصل ادمي دراين شورستان

                                   جزخوردن غصه نيست تاکندن جان

                                   خرم دل انکه زين جهان زودبرفت

                                   آسوده کسي که خودنيامدبه جهان

                                           

|+| نوشته شده توسط میثم در سه شنبه 15 فروردین1385 ساعت 0:22 |

بهار
 سبزترین بهار تقدیم تو باد  

          خوش اوازترین اذان تقدیم تو باد

    گویند لحظه ایست روئیدن عشق

               

           آن لحظه تقدیم تو باد 

 

                      

|+| نوشته شده توسط میثم در پنجشنبه 3 فروردین1385 ساعت 11:5 |

          نازم به ناز آن کس که ننازد به ناز خويش

          ما را به ناز نازفروشان نياز نيست

          تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نياز مي کشم

          مي کشم ناز يکي تا به همه ناز کنم...

                        

|+| نوشته شده توسط میثم در پنجشنبه 25 اسفند1384 ساعت 3:42 |

عید
  

                        ***    عیدتون مبارک  ***

                             

                     

     

 

                    

|+| نوشته شده توسط میثم در پنجشنبه 25 اسفند1384 ساعت 3:36 |

داستانک...
روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند
خوشبختي. پولداري. عشق. دانائي. صبر.غم. ترس.......هر كدام به روش خويش مي زيستند .تا اينكه يك روز دانائي به همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي شويد......تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبارهاي خانه هاي خود بيرون آوردند وتعميرش كردند.
همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شدوهوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدندوپارو زنان جزيره را ترك كردند.
در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد
كه همگي به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودندو نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود.
عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد.
آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق نماند.!!!!!!!!!
قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره هر لحظه بيشتر به زير! آب ميرفت و عشق تا زير گردن در آب فرو رفته بود.
او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود. فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست.
اول كسي جوابش را نداد. در همان نزديكي قايق ثروتمندي را ديد و گفت:ثروتمندي عزيز به من كمك كن.
ثروتمندي گفت: متاسفم قايقم پر از پول و شمش و طلاست و جائي براي تو نيست.
عشق رو به (غرور) كرد وگفت: مرا نجات مي دهي؟
غرور پاسخ داد: هرگز تو خيسي و مرا خيس ميكني.
عشق رو به غم كرد و گفت: اي دوست عزيز مرا نجات بده
اما غم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم بلكه خودم احتياج به كمك دارم.
در اين حين خوشگذراني وبيكاري از كنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست.
از دور شهوت را ديد و به او گفت: آيا به من كمك ميكني؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه!!!!!
سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي همه مي گفتند
تو از من برتري ، از مرگت خوشحال خواهم شد.
عشق كه نمي توانست نا اميد باشد رو به سوي خداوند كردو گفت :خدايا مرا نجات بده
ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران ن! باش تو را نجات خواهم داد.
عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد.
پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائي يافت.
آفتاب در آسمان پديدارمي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد.
و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند.
عشق برخواست به دانائي سلام كرد واز او تشكر كرد.
دانائي پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه قايقش از من دور بود نمي توانست براي نجات تو بيايد.
تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتي؟
هميشه ميدانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از ما نيست. تو لايق فرماندهي تمام احساسها هستي.
عشق تشكر كرد و گفت: بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم كه چه كسي مرا نجات داد؟؟
دانائي گفت كه او زمان بود.
عشق با تعجب گفت: زمان ؟؟؟!!!
دانائي لبخندي زد وپاسخ داد: بله چون اين
فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق را درك كند.
|+| نوشته شده توسط میثم در پنجشنبه 18 اسفند1384 ساعت 2:38 |

|+| نوشته شده توسط میثم در دوشنبه 15 اسفند1384 ساعت 2:14 |

انتظار

در کلبه تنهایی هایم در انتظارت خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان

خواهم کرد...


شاید در سکوتی یا شاید در شبی سردو بارانی به

انتظارم...پایان دهی .


گرچه جاويدم ولي يك روز فاني مي شوم   **    نائل ديدار آن دلدار جاني مي شوم

 
   آنچه مي ماند زمن ديوان اشعارم بُوَد
   **    دفتر گوياي احساسات و افكارم بُوَد

 

 

|+| نوشته شده توسط میثم در دوشنبه 15 اسفند1384 ساعت 1:18 |

خوش باور!!!

                         

 

*** در دنیایی که مردانش به نامردی عصا از کور میدزدند ***  

    ** من از روی خوش باوری در آن محبت می جستم         ***

           

                     fairyleft0da.giffairyleft0da.giffairyleft0da.giffairyleft0da.giffairyleft0da.gif

 کسی را که با او خندیده ای ممکن است فراموش کنی

                                                  اما

         کسی را که به خاطرش گریسته ای هرگز فراموش نخواهی کرد.

                       

چهار شمع به آرامی می سوختند.

محیط پیرامون آنها آنقدر آرام بود که صدای آنها شنیده می شد.

شمع اول گفت : من صلح نام دارم ! بنابراین هیچ کس نمیتواند مرا روشن نگه دارد و یقین دارم که بزودی خاموش خواهم شد .

پس شعله ی آن به سرعت کم شد و سپس خاموش شد.

شمع دوم گفت : من ایمان نام دارم و احساس میکنم که کسی وجود مرا ضروری نمی داند و لازم نیست بیشتر شعله ور بماند .

وقتی سخنش به پایان رسید ، نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد

نوبت به شمع سوم رسید . او با ناراحتی گفت : 

نام من عشق است .من دیگر قدرت روشن ماندن ندارم چون همه مرا کنار گذاشته اند و اهمییت مرا درک نمی کنند.مردم حتی عشق ورزیدن به نزدیکانشان را نیز فراموش کرده اند.

 طولی نکشید که او هم خاموش شد.

ناگهان پسرکی وارد اتاق شد و دید که از ۴ شمع ۳ تا  خاموش شدند.

پسرک به آن ۳ شمع خاموش گفت:

شما ها چرا خاموشید؟

مگر قرار نبود تا وقتی که تمام می شوید روشن بمانید؟

و سپس شروع به گریه کرد

ناگهان شمع چهارم که هنوز روشن بود به حرف آمد و گفت:

نگران نباش تا زمانی که من هستم میتوانی به وسیله ی من آن ۳ شمع خاموش را روشن کنی

نام من امید است.

پس چرا وقتی که امید در زندگی وجود دارد ما با هم در صلح زندگی نمیکنیم ؟

و به همدیگر عشق نمی ورزیم تا ایمانمان هم کامل تر شود؟

شما دوست عزیزی هم که داری وبلاگ منو میخونین امیدوارم که هیچ وقت امیدت رو تو زندگی از دست ندی.

|+| نوشته شده توسط میثم در سه شنبه 2 اسفند1384 ساعت 21:55 |

........
pics/alone/alone-t06.jpg
|+| نوشته شده توسط میثم در شنبه 29 بهمن1384 ساعت 2:8 |

جز تو
فکرش نباش مال کسی جز تو نیستم

                                            دیگر به فکر هم نفسی جز تو نیستم

عشق تو خواست با تو عجینم کند که کرد

                                           وقتی به عمق من برسی جز تو نیستم

بعد از چقدر اینطرف وانطرف زدن

                                          فهمیده ام که در هوسی جز تو نیستم

یک آسمان اگر چه به رویم گشوده اند

                                          من راضیم که در قفسی جز تو نیستم

حالا خیالم از تو که راحت شود عزیز

                                          دیگر به فکر هیچکسی جز تو نیستم

    pics/alone/alone040.jpg

|+| نوشته شده توسط میثم در شنبه 29 بهمن1384 ساعت 2:7 |

                                   نه سکوتي نه صدايي نه رهي نه رد پايي


                                   توي اين هواي دلگير من اسيرم تو رهايي


                                       از غم نبودن تو گريه کردم تو نديدي


                                    هق هق تلخ صداما تو نبودي نشنيدي

                   

|+| نوشته شده توسط میثم در جمعه 28 بهمن1384 ساعت 22:16 |

......و عشق !

گر تو را يار و گر بار توام

  چه توان کرد ، بی قرار توام

گر کشی ور به لطف بنوازی

دست بسته، در اختيار توام

تو به هر شکل خواهيم ، آنم

تاری از موی تابدار توام

در سخن های من نموداری

آيينه دار روزگار توام

آفتم را نمی توانی ديد

کشت سرسبز نو بهار توام

از تو من شهره جهان شده ام

بهترين شعر و شاهکار توام

زير پا ميفکنم به بيزاری

دفتر عشق و يادگار توام

وعده دادی ببينمت ای دوست

پای تا سر در انتظار توام


دوستی همان عشق است

بدون بالهايش.

ای عشق همه بهانه از توست

من خامشم اين ترانه از توست

کشتی مرا چه بيم از دريا

توفان ز تو و کرانه از توست

آدمی را زندگی عشق است

 

خنده هميشه از دلخوشي نيست ... گاهي شكستن دلي كمتر از آدمكشي نيست ... گاهي دل انقدر تنگ مي شه كه گريه هم كم مياره يا به قول خودمون جا ميزنه ، اونم سر به ديوار مي زنه ... يه حرفه ساده هم گاهي خيلي غم مياره   

   

|+| نوشته شده توسط میثم در دوشنبه 26 دی1384 ساعت 23:7 |

اینو نوشتم تا بفهمی چقدر دوست دارم

 

                      * * *  عشق چيزي جز ظهور مهر نيست * * *

                    

_______*#####
_____*########
____*##########*
__*##############
__################ ____________*##*
_##################_________*#####*
__##################_____*##########
__##################___*#############
___#################*_###############*
____#################################*

______#### دوستت######################
_______########## دارم################
________=############# ديوونه#########
__________########################
___________*#####################
____________*##################
_____________*###############
_______________#############
________________##########
________________=#######*
_________________######
__________________####
__________________###
___________________#

 

 

 

|+| نوشته شده توسط میثم در دوشنبه 26 دی1384 ساعت 22:48 |

باران
   

از بس برای دیدنت این چشم را باران گرفت

رنگ سیاه مردمک چون رنگ مژگان جان گرفت

گلواژه های یک غزل از لحضه ها تاوان گرفت

تو نیستی اینجا و شب دریای دل طوفان گرفت

 

 

 

****

چرا تنهايی ات را دوست داری

کنارش با غمت دل می سپاری

به چشمانت قسم ، ديدم شبانگاه

تمام لحظه ها را می شماری

*****

چرا يک آسمان دردی دل من

خزان را سايه گستردی دل من

به رسم عاشقی دل می سپارم

به اميدی که پروردی دل من

              

اگر دلت را شکستم به عمد نبود

دلم شکستن دلی را بلد نبود

 

نه عاشق بودم نه رسمش را ميدانستم

من فقط تورا ديده بودم تورا ميخواستم

 

شعرهايم قبل تو نور نداشت شور نداشت

رديفهای شعر من لياقت اينهمه نور نداشت

 

منت گذاشتی شبی مرا به قلب پاک خويش راه دادی

همانشب درونم نهيب زد مبادا روزی ترا بخواهم زيادی

 

دل ساده من خبرنداشت نميتوانی مال من شوی

برايم آرزويی بود که روزی چو شمع در خانه ام روشن شوی

 

توراشناخته نشناخته باورت کردم در قلبم تو را خانه دادم

آن نهيب درونيم آن همه حرف و قول رفت از يادم

 

دست من نبود تو پاک بودی که من عاشقت گشتم

اينرا در هر کاغذ و برگ و نامه ای هزار بار نوشتم

 

هنوز بوی عطر دستانت در چارچوب قلب شکسته ام مانده است

ميدانم هنوز چشمانت آخرين نوشته های مرا نخوانده است

 

پری شدم در دلم عکست را کشيدم و شيشه ای عشق ورزيدم

گفتی از تو پراحساستر هيچکسی نديدم

 

از تو هيچ نخواستم آغوش خياليت هر آنچه ميخواستم به من ميداد

فغان از آنروز که بگويی پری تو رفته ای از ياد.

 

صبح فردا به انتظارم تا با طلوع خورشيد دوباره پيش من برگردی

خدارا چه ديدی شايد يک روز در خانه مرا هم زدی

 

  

 

عشق؛ خیس شدن دو دلدار زیر باران نیست
عشق،آن است که من چترم را آرام بر سر دلدارم بگیرم و او هرگز نداند که چرا زیر باران بود خیس نشد.

                                       

                      بهتر است زنده نباشم ، اگر عشق ندارم.


     

|+| نوشته شده توسط میثم در چهارشنبه 21 دی1384 ساعت 11:10 |

.ْ.ْ.ْ.ْ.ْ
 

                     دنیا دو روز است یک روز با تو و روز دیگر بر علیه تو
                              روزی که با توست مغرور نباش 
                           روزی که بر علیه توست صبور باش
                                 هر دو روز را پایان است

                           

                               

|+| نوشته شده توسط میثم در پنجشنبه 15 دی1384 ساعت 12:37 |

I love you
 

     

 

...در سكوتم رازيست .در دلم درديست .آنچه بر انديشه من مي گذرد را بر زبان ره نيست...

 

 

 

                                    

بهترين دوست اون دوستيه كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت بشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي .

ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم قدرش رو نمي دونيم ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره به دست نياريم نمي دونيم چي رو از دست داديم .

اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي تضميني بر اين نيست كه او هم همين كار رو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اين طور نشد خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده .

در عرض يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد؛ در يك ساعت ميشه يكي رو دوست داشت، و در يك روز ميشه عاشق شد ، ولي يك عمر طول مي كشه تا كسي رو فراموش كرد .

دنبال نگاهها نرو چون مي تونن گولت بزنن؛ دنبال دارايي نرو چون كم كم افول مي كنه؛ دنبال كسي باش كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن كرد. كسي رو پيدا كن كه تو رو شاد كنه .

دقايقي تو زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه مي‌خواي اونو از رويات بكشي بيرون و توي دنياي واقعي بغلش كني .

رويايي رو ببين كه مي‌خواي؛ جايي برو كه دوست داري؛ چيزي باش كه مي خواي باشي؛ چون فقط يك جون داري و يك شانس براي اينكه هرچي دوست داري انجام بدي .

آرزو مي‌كنم به اندازه كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي؛ به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي .

به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني .

هميشه خودتو جاي ديگران بذار اگر حس مي‌كني چيزي ناراحتت مي كنه احتمالا ديگران رو هم آزار مي‌ده .

شادترين افراد لزوما بهترين چيزها رو ندارن ، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترين استفاده رو مي‌برن .

شادي براي اونايي كه گريه مي‌كنن و يا صدمه مي‌بينن زنده است؛ براي اونايي كه دنبالش مي گردن و اونايي كه امتحانش كردن؛ چون فقط اينها هستن كه اهميت ديگران رو تو زندگيشون مي‌فهمن .

عشق با يك لبخند شروع مي‌شه، با يك بوسه رشد مي‌كنه، و با اشك تموم مي‌شه.

روشنترين آينده هميشه روي گذشته فراموش شده شكل مي‌گيره. نمي‌شه تا وقتي كه دردها و رنجا رو دور نريختي توي زندگي به درستي پيش بري.

وقتي كه به دنيا اومدي تو تنها كسي بودي كه گريه مي كردي و بقيه مي‌خنديدن. سعي كن يه جوري زندگي كني وقتي رفتي تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن.

                                 

                                               

یا رب این نو گل خندان که سپردی به منش

می سپارم به تو از چشم حسود چمنش

                                                

                                                     

                                      هر دریچه ای که رو به شب گشودم

                                       فکر تنهای چشمهای تو بودم

                                       عاشقانه های من شعر تو بوده

                                       از تو بوده هر چه گفتم و سرودم

                                       چشم من همیشه دنبال تو بوده

                                       همه ترانه هام مال تو بوده

                                       هر نفس همیشه در یاد تو بودم

                                       برگ باغ رفته بر باد تو بودم

                                      همه جاده های دنیا رو دویدم

                                      در سفرهام به صدای تو رسیدم

                                      هر کجا رفتم و هر جا که رسیدم

                                      همه دنیا رو با چشم تو دیدم

                                      یاد تو همسفر شام و سحر گاه  

                                      شوق دیدن تو در نهایت راه

                                      از تو غربتم همه خاک زمین شد

                           

                             عاشقانه های من عاشق ترین شد

 

                                 

|+| نوشته شده توسط میثم در پنجشنبه 15 دی1384 ساعت 12:27 |

................
 

            

            

 مانده ام با غم هجران نگارم چه کنم؟

 

                                    عمر بگذشت ندیدم رخ یارم چه کنم؟

       

       

                                      

|+| نوشته شده توسط میثم در یکشنبه 4 دی1384 ساعت 11:51 |

><قایق عشق><

قايقي خواهم ساخت،

خواهم انداخت به آب.

دور خواهم شد از اين خاك غريب

كه درآن هيچكسي نيست كه در بيشه عشق

قهرمانان را بيدار كند.

***

قايق از تور تهي

و دل از آرزوي مرواريد،

همچنان خواهم راند.

نه به آبي ها دل خواهم بست

نه به دريا - پرياني كه سر از آب بدر مي آرند

و در آن تابش تنهايي ماهي گيران

مي فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

***

همچنان خواهم راند.

همچنان خواهم خواند:

(( دور بايد شد، دور.

مرد آن شهر اساطير نداشت.

زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.

هيچ آيينه تالاري، سرخوشي ها را تكرار نكرد.

چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.

دور بايد شد، دور.

شب سرودش را خواند،

نوبت پنجره هاست.

***

همچنان خواهم خواند.

همچنان خواهم راند.

پشت درياها شهري است

كه در آن پنجره ها رو به تجلي باز است.

بام ها جاي كبوترهايي است، كه به فواره هوش بشري

مي نگرد.

دست هر كودك ده ساله شهر، شاخه معرفتي است.

مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند

كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.

خاك، موسيقي احساس ترا مي شنود

و صداي پر مرغان اساطير مي آيد در باد.

***پشت درياها شهري است

كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان

سحر خيزان است.

شاعران وارث آب و خرد و روشني اند.

***

پشت درياها شهري است!

قايقي بايد ساخت.

*****

 

|+| نوشته شده توسط میثم در یکشنبه 4 دی1384 ساعت 11:33 |

...بی گناه...

دیگر از هر چه هست بیزارم

                     مثل ابر بهار می بارم

                                    برو ای آن که بعد دیدارت

                                                        گره افتاده است در کارم

پدرم با نگاه خود می گفت

                      لایق جرز دیوارم

                            مادرم مدتی هست می گرید

                                                      چون گمان می کرد بیمارم

یه نفر گفت خوب خواهم شد

                    به فراموشیت که بسپارم

                                    گفتم ای عشق اگر پن از این          

                                                              بدهی مثل قبل آزارم

به تمام حر متت سوگند

                   روی قلبت گلوله می کارم

                                    به تو هر چند سخت مدیونم

                                                          به خودم بیشتر بدهکارم

هر چه بر من گذشت حقم بود

                       من از این بیشتر سزاوارم

                                        تو گناهی نداری ای زیبا

                                                     مرگ بر من که دوست دارم  

                               

 

 

 

|+| نوشته شده توسط میثم در پنجشنبه 17 آذر1384 ساعت 23:37 |

.


Erorr in Your Internet Explorer !!!

Mojtaba Online

*
*
*
*
*
*
*
>